در این مطلب، جزئیات مربوط به «در ستایش گوسفند نر» ارائه شده است.بعد از چند هفته ای گیاهخواری چند لقمه ای کباب خوردم...سر ذوق آمدم،دنیا زیباتر شد ، آسمان تبریز که هفته ای آلوده بود پاک شد،بوی چمن های اواسط خرداد و شکوفه ها با بوی خاک باران خورده به رقص درآمد...باید کتابی بنویسم در ستایش گوسفند نر و کباب بره از اثرات ضد افسردگی گوشت گوسفند بنویسم یا چه میدانم به باشگاه گوشت خواران پر افتخار بپیوندم ... البته شک دارم چنین چیزی وجود داشته باشد ... آدمها معمولا چیزهای عجیب غریب را ستایش میکنند ، از
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «از۹۷ به اینور» را در ادامه بخوانید.ترسیده بودم و خسته!چقدر این من با اون تفاوت داره!کدومش قشنگه؟هردوغریبه رو که دیدم ۲۰ سالم بود،خسته و افسرده،مادرم تازه رفته بود...عنوان کتابها چیزهایی مثل افسردگی و رهایی از اون بود،بعد از اون سالها با همون افسردگی سر کردم ... سالها بین رفتن و ماندن ،بین بودن و نبودن پس و پیش کشیده شدم... شبهای زیادی نخوابیدم و به داستانی که فقط یک پاراگراف ازش نوشته بودم فکر کردم ، با پسرهای زیادی هم آشنا شدم!یکبار هم عاشق شدم ! اما رها کردم،هم د
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «صاحبخانه» ارائه شده است.غم که میآید صاحبخانه است،تابستان باشد شربت آلبالو و زمستان باشد چای و گل محمدی تعارفش میکنیم و رخت پهن میکنیم تا بهار بعدی...غم که میآید صاحبخانه است،به این زودی ها نمیرود،صحبتکی هم میکنیم،گله گله بچه می آورد هر سال،از سرو کولمان بالا میروند ،دهانمان را میبندیم،او صاحبخانه استچنته اش پر از رخت چرک است ، میبریم کنار حوض دانه دانه میشوییم و میتکانیم،ماهی ها بهرحال رفتنی اند، غم است که ماندنیستغذا که نمیخورد،جز اشک و آه و یک چای و یک گل محمدی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «مسیر پر از چاله چوله س!» را میخوانید.مثل آدم گشنه ای هستم که بعد هفته ها یه میز پر از غذا گذاشتن جلوشبعد از سالها ناامیدی و بی آرزویی الان دونه دونه دارم به چیزایی که میخوام میرسم،همیشه مسیر قشنگ نیست!همیشه نمیشه از مسیر لذت برد...باید توی مسیر چیزایی برای لذت بردن هم باشه!وگرنه من شبایی که تا صبح گریه میکردم نمیتونستم از مسیر لذت ببرم،وقتی نزدیکترین دوستم با بقیه دست به یکی کردن که منو زمین بزنن،اونم وقتی ک زندگی هم منو زمین زده بود نمیتونستم لذت ببرمروز
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «چرا بعضی دخترا همیشه تنها میمونن» را میخوانید.امروز کلید کارگاهمو گرفتیم!رفتم وسیله مسیله هارو چیدم یه گوشه قشنگ!دستام پینه بسته!همونم دوس دارم...برای من احساس قدرت خیلی مهم بوده همیشه!شاید برای همین کمتر شبیه دخترام! خیلی فکر کردم که کجای زندگیم دلم خواسته خیلی قدرتمند بشم ! کجا دلم خواسته با چک و لگد بیفتم به جون زندگی و ادبش کنم!بچه ی بدی نبودم!فحش نمیدادم ولی هرکی اذیتم میکرد اشح بود(یعنی خر) بعد میخواستن گردنم بذارن که منظورم اشیح بوده! (یعنی بیرون)
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
آنچه تاکنون درباره «اسم آن غریبه که آشنا میشود چیست؟» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.امروز با بچه ها رفتیم کافه،بچه های دبیرستانحسی ک کنارشون دارم مثل اینه که خود لوس دبیرستانیمو کنارم نشوندم،دوباره بچه شدم...همشون به طرز عجیبی همونقدر بچه ن که تو گذشته بودن،منم همینطور...دلم برای اون روزا تنگ میشه!بعضی وقتا یادم میره دیگه مامان خونه نیست!غالب اوقات یادمه...ولی هردو فکر به یه اندازه ناراحت کننده ن...امروز به نیمه ی گمشده م فکر کردم!حالا که ۲۸ سالمه،اولین باره دلم میخواد به یکی فکر کنم!آ
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «لب مرز» را در ادامه بخوانید.سه شنبه وقتی از اتاق روانشناس جدیدم خارج میشدم همون آدمی نبودم که وارد شد...وقتی وارد میشدم حس سردرگمی داشتم ، از وقتی از کیش برگشتم دیگه هیچ آرزویی رو نمیتونم جاش بذارم! حالا چه هدفی باید داشته باشم که بخاطرش تلاش کنم!مدتیه ساکت نشستم و احساس میکنم دارم سقوط میکنم!مثل ژان باتیست کلمانتس...همیشه توی زندگیم تا جایی تلاش کردم که به خودم ثابت شه که میتونم... بعدش دیگه جذابیتی برام نداشته و ول کردم!وقتایی که بیخیال چیزی میشم وقتاییه که دقیقا
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی