بررسی در ستایش گوسفند نر
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 19:35
در این مطلب، جزئیات مربوط به «در ستایش گوسفند نر» ارائه شده است.بعد از چند هفته ای گیاهخواری چند لقمه ای کباب خوردم...سر ذوق آمدم،دنیا زیباتر شد ، آسمان تبریز که هفته ای آلوده بود پاک شد،بوی چمن های اواسط خرداد و شکوفه ها با بوی خاک باران خورده به رقص درآمد...باید کتابی بنویسم در ستایش گوسفند نر و ک...
پشت پرده از۹۷ به اینور
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 19:35
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «از۹۷ به اینور» را در ادامه بخوانید.ترسیده بودم و خسته!چقدر این من با اون تفاوت داره!کدومش قشنگه؟هردوغریبه رو که دیدم ۲۰ سالم بود،خسته و افسرده،مادرم تازه رفته بود...عنوان کتابها چیزهایی مثل افسردگی و رهایی از اون بود،بعد از اون سالها با همون افسردگی سر کردم ... سالها ب...
گزارشی از صاحبخانه
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 19:35
در این مطلب، جزئیات مربوط به «صاحبخانه» ارائه شده است.غم که میآید صاحبخانه است،تابستان باشد شربت آلبالو و زمستان باشد چای و گل محمدی تعارفش میکنیم و رخت پهن میکنیم تا بهار بعدی...غم که میآید صاحبخانه است،به این زودی ها نمیرود،صحبتکی هم میکنیم،گله گله بچه می آورد هر سال،از سرو کولمان بالا میروند ،...
مسیر پر از چاله چوله س! در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 19:35
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «مسیر پر از چاله چوله س!» را میخوانید.مثل آدم گشنه ای هستم که بعد هفته ها یه میز پر از غذا گذاشتن جلوشبعد از سالها ناامیدی و بی آرزویی الان دونه دونه دارم به چیزایی که میخوام میرسم،همیشه مسیر قشنگ نیست!همیشه نمیشه از مسیر لذت برد...باید توی مسیر چیزایی برای لذ...
گزارشی از چرا بعضی دخترا همیشه تنها میمونن
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 19:35
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «چرا بعضی دخترا همیشه تنها میمونن» را میخوانید.امروز کلید کارگاهمو گرفتیم!رفتم وسیله مسیله هارو چیدم یه گوشه قشنگ!دستام پینه بسته!همونم دوس دارم...برای من احساس قدرت خیلی مهم بوده همیشه!شاید برای همین کمتر شبیه دخترام! خیلی فکر کردم که کجای زندگیم دلم خواسته خ...
اسم آن غریبه که آشنا میشود چیست؟؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 19:35
آنچه تاکنون درباره «اسم آن غریبه که آشنا میشود چیست؟» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.امروز با بچه ها رفتیم کافه،بچه های دبیرستانحسی ک کنارشون دارم مثل اینه که خود لوس دبیرستانیمو کنارم نشوندم،دوباره بچه شدم...همشون به طرز عجیبی همونقدر بچه ن که تو گذشته بودن،منم همینطور...دلم برای اون روزا ...
آنچه باید درباره لب مرز بدانید
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 19:35
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «لب مرز» را در ادامه بخوانید.سه شنبه وقتی از اتاق روانشناس جدیدم خارج میشدم همون آدمی نبودم که وارد شد...وقتی وارد میشدم حس سردرگمی داشتم ، از وقتی از کیش برگشتم دیگه هیچ آرزویی رو نمیتونم جاش بذارم! حالا چه هدفی باید داشته باشم که بخاطرش تلاش کنم!مدتیه ساکت نشستم و احس...
در ستایش گوسفند نر
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:23
بعد از چند هفته ای گیاهخواری چند لقمه ای کباب خوردم...سر ذوق آمدم،دنیا زیباتر شد ، آسمان تبریز که هفته ای آلوده بود پاک شد،بوی چمن های اواسط خرداد و شکوفه ها با بوی خاک باران خورده به رقص درآمد...باید کتابی بنویسم در ستایش گوسفند نر و کباب بره از اثرات ضد افسردگی گوشت گوسفند بنویسم یا چه میدانم به ب...
تصمیم های یهویی
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:53
همیشه وقتی به سرم میزنه کاری رو شروع کنم بدون سنجیدن عواقبش و بدون در نظر گرفتن یه سری چیزها و بدون برنامه ریزی شروع میکنم... الان مدتیه میخوام باز همون کار رو بکنم ولی بارها این تصمیماتم با شکست مواجه شدن ، گرچه تصمیمی که الان گرفتم بخاطر کنفعت خاصی نیست برای دل خودمه و سودی برام نداره اما دلم میخو...
نامه به غریبه
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:53
سلام غریبه جانمامیدوارم حالت خوب باشد،از آن خوبهای خوب ، یادت هست میگفتی خوشت میآید وقتی طوری از خودم حرف میزنم انگار خودم نیستم ، مثلا میگفتم «خودم داره حال خودمو بد میکنه » یا اینکه «یه روز خودمو برمیدارم میبرم میندازمش یه جای دور که دیگه نتونم پیدام کنم» غریبه آن خودم این دیگری را بخشید و این خود...
قسمتی از روزانه نویسی هام
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 19:51
آقای ش.س رو دیدم،یه آدمیه مث بقیه آدما ولی برای من یه تیکه ی گم شده از بهترین روزای افسردگیمه،روزای باغ کتاب...الان تبدیلش کردن به مدرسه تقویتی...باورم نمیشه دنیا رفته رفته داره رنگ میبازه،همه چی تبدیل به تجارت خشک و خالی شده،کافه ها ، آموزشگاها ،مدرسه ،دانشگاه ،درس...باغ کتاب باید باغ کتاب میموند.....
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:03
میشد دوس داشته باشمآدم دیگری رامیشد شبهای طولانی موهایش را نوازش کنم...میشد ساعتها عشقبازی کنیمیا موهای آشفته ام دکمه ی پیراهنش را سفت در آغوش بگیردبخندیممن و آن آدم دیگرمیشد او را دوست داشته باشم آنقدر که فال قهوه بگیرم و نیک تعبیرش کنم...یا پیراهنش را بپوشم و در عطر تن او ساعتها غرق شوممیشد آدم دی...
چندمین نامه به غریبه
-
تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 9:56
آقای عزیز احوالتان چطور است؟اجازه بفرمایید در همین ابتدا اندک ناراحتی خویش را بیان دارم و نیز نظرات بی ارزش خویش را در قالب تاثری که از جناب یوفسکی داشته ام به عرض برسانم :آقای عزیز در آخرین نامه تان مرا معصوم و خنده رو خوانده اید.بارها خاطره ی روزی ک به اتفاق دیدمتان را مرور کرده ام و کوشیده ام خود...
یوفسکی
-
تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 9:56
شده براتون پیش بیاد که با یه کتابی آشنا بشید و بگید من قبل از این چی میخوندم؟برای من این کتاب «آزردگان» از یوفسکی بود،باورم نمیشه قبل از این کتاب هم مطالعه ای داشتم،باور نمیکنم که خدا هم بتونه بندگانش رو به خوبی یوفسکی بشناسه...توصیف کاراکتر ها،تک تک دیالوگ ها و تمام احساساتی که مدتها پس از خوندن یک...
افسانه ی سرزمین بی نور
-
تاریخ: 1400/1/19 ساعت: 6:06
چندمین ماه از چندمین روز چندمین سال بود!کسی چیزی به یاد نداشت،آخرین بار کی چشم گشوده بودند و کی نور خورشید زمین را نوازش کرده بود،کی نسیمی وزیده بود بی اینکه سرمای جانسوز لرزه ب تن هایشام بیاندازد و کی لقمه ای نان از گلویشان پایین رفته بود...کسی به ی
پروانه
-
تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 0:08
دلم به حال اون کرم میسوزه... حتی نفهمید که پروانه شده حتی بال هاشو باز نکرد،یه دور پرواز نکرد،زندگی نکرد هیچ شمعی ندید،دور هیچ چراغی نچرخید،عاشق نشد دلم به حال اون کرم سوخت،که زیبایی خودشو ندید...
او،من است و من،او
-
تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 0:08
داشتم باهاش قدم میزدم دستاشو گرفته بودم،راستی که چه دستای سردی داشت،عین مرده ها تو لبخندش ردی از یه معصومیت به جا بود هنوز،هنوز میشد دید که میتونه راحت حرف آدمارو باور کنه،هنوز فک میکرد هیچکس دروغ نمی
شعر
-
تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 0:08
تو آخرین سرزمینیباقی مانده در جغرافیای آزادیتو آخرین وطنی هستی که از ترس و گرسنگی ایمنم میکند. تو واپسین خوشهو واپسین ماهواپسین کبوترواپسین ابر. تو واپسین شکوفهای هستی که بوییده امو واپسین کتابی که خواندهامآخرین واژهای که نوشتهام.... نزار_قبانی
تنهایی تویی
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 23:16
چطوری میشه عمق یه تنهایی رو فهمید؟مثلا یدفعه وسط روز متوجه بشی که دیدن هیچ آدمی خوشحالت نمیکنهکه نبودنشون غمگینت نمیکنهکه مرگ هیچ آدمی دیگ به گریه نمیندازتتکه هیچ مردی نمیتونه عاشقت کنههیچ اتفاقی هیچ
Insanliğin anasi
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 23:16
Insan bir insandan doğarInsandir can veren insanaAma insanlikInsanlarin ellerinde can verir hep nedenseKimse tutamazKimse kurtaramaz insanliğiniÇünkü herkes kendini kurtarma peşindedirÇünkü benim cani