Hastalikli yazilar1
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 23:16
Yazmak istiyorum,hastalikli olarak bütün hissetiklerimi ve hisettiğimi bile fark etmediklerimi yazmak istiyorum,ellerim kopana kadar,gözlerim yacaşça yerinden kopup sayfaya akana kadar yazmak istiyoru
هزار و یکمین آلت به دست....
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 14:28
با هزار مرد خوابیدم...هزار مرد را از آویزه ی اتاق آویختمباکره گی را روی تخت خواب قی کردمروی خون هزارها باکر بی آلت غلت خوردم...و هزارو یکمین مرد هنوز کودکی ام را کتک میزند...و هزارویکمین مرد هنوز لباسهایم را میکَندو هزار و یکمین مرد هنوز به تحقیر تصاحبم میکندتشنه ام...و فقط خون میتواند سیرابم کند......
رِینای درون من...
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 14:28
شیوه ی هرکسی برای مبارزه با تنهایی متفاوتهمن وقتی میخوام تنها از عهده ی یه غصه بربیام تا سر حد مرگ میخندم و شادی میکنم،از دور آدمبشاش و بی غمی ب نظر میام،بزک دوزک رنگوارنگ یکی از اصول اساسی مجادله
تارتان پارتان
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 14:28
روزی ک وبلاگو شروع کردم پر از حس و پر از انگیزه بودم...تصمیم گرفتم دیگه برای کسی کار نکنم،برای خودمکار کنم،به کم قانع نباشم بلکه بهترینارو بخوام...اولینش نوشتن بود،من چیزای زیادی برای گفتن داشتم،داست
گم شدن
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 14:28
جمله ها بعضا ته میکشندلممیخواد به قدری بگم ک خودمم بفهم کجای راهمآدم وقتی میدونه کجاس هیچوقت گم نمیشهآدما وقتی گممیشن ک نمیدونن کجانآدما تا وقتی نمیدونن کجا میخوان برن پیدا نمیشنبیشتر و بیشتر گم م
نامه ای به غریبه
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 14:28
غریبه دقیقا پارسال همین روزا بود که دیدمت...همین روزا بود ک این وبلاگو باز کردم و نوشتنو شروع کردم...امروز بر حسب اتفاق نوشته های قبلیم رو خوندم،داستانی که خواهد شد،هفتصدویک،سینِ ماهی و کلی داستان دیگ
Yaranmak
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:47
Biz insanlar garip yaratiklariz Ekmeğin kiymetini aç kalinca anlarizSevgininse yalniz kalncaPeki nedir bu sevginin anlamiNasil anlatilir sözcüklerleHadi geçelim anlamlariGeçelim sözcükleriSevgi nasil
نامه به غریبه ...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:33
سلام غریبه,...چند ماه میگذره از آخرین نامه ای ک برات نوشتم و توام به گمانم دیگه فراموشم کردی...غریبه, اون روز بهت گفته بودم وقتش نیست ک ببینیم همو.میخواستم دست پر بیام.دستمم خالیه امیدمم از دستم رفتهبه
نامه ای برای غریبه
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:33
سلام غریبه, جان من امروز متوجه تبریک تولدت و نظرات قبلیت شدم...مرسی ک فراموشم نکرده بودی و به فکرم بودیمرسی ک سر راهم قرار گرفتی و راهو نشونم دادیبه قدری به وجودت و حرفات خو گرفتم ک نمیتونم از دیدار گاه به گاهمون بگذرم...الان دیگه تموم وقتام خالیه.هفته ی پیش بخاطر کسالت مجبور شدم از کار دربیام...سفر...
روزهای من
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:33
تو زندگیای قبلیم احتمالا یک باری نقاش بودم...انقدر ک وقتی یه غروب زیبا یا یه آسمون ابری میبینم تموم مغزم به جنب و جوش میاد ک ب تصویرش بکشم...احتمالا یه جاده ی پاییزی خیلی قشنگ رو به تصویر کشیدم و حال
کافه نشینی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:33
مدتهای زیادی نشستن در کافه ها علاوه بر پر کردن جیب کافه داران و ورشکسته کردن ریه ها با سیگار یا سوراخ کردن معده با نوشابه های مشکی به کار دیگری هم می آید.تو میتوانی آدم ها را حین زندگی یا تظاهر به آن
عزرائیل و شترش
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:33
نمیدونم بی میلی من به انجام کارهای مورد علاقه ام چقدر قراره ادامه داشته باشه.چقدر دیگه میتونم تو این خستگی بی مورد و بی علاقگی مفرط ب سر ببرم...توی این روزهایی ک جناب عزرائیل, شترشو دم خونمون پارک کرده
هفتصدویک۲
-
تاریخ: 1398/4/9 ساعت: 21:56
بزرگترین آرزوم شده بود رفتن،رفتن از خونه از شهر،جایی ک نتونن پیدام کنن،جایی ک بتونم با خیال راحت زندگیکنم،بدون سانسور کردن خودم،بدون پنهون کردن افکارم،احساسم،بدون ترس از اینکه برجستگی های بدنم ممکنه
نامه ای برای غریبه ۱۲
-
تاریخ: 1398/4/9 ساعت: 21:56
سلام غریبه،مدتیه خبری ازت ندارم و احتمال میدم دیگه سراغمو نگیری(امکانش زیاده ک حتی این نامه رو نخونی)بهت حق میدم دیگه نخوای منو ببینی میدونم با فراموشکاریام خیلی اذیتت کردم...تو خیلی برام زحمت کشیدی،این من بودم که لیاقت اون زحمتارو نداشتم،متاسفم که ناامیدت کردم...مرسی بخاطر وقتایی ک برام گذاشتی...اگ...
نیاز نوشتن
-
تاریخ: 1398/4/9 ساعت: 21:56
من واقعا نیاز دارم بنویسم...لطفا تو نخونهیچکس نخونهمن بنویسم تا مثل همیشه لای نوشته هام شاید فهمیدم چه مرگمهزندگیداره چنبرو تنگتر میکنهروحم داره له میشهبوی گند افکار این شهر داره خفه م میکنهدارم دست
داستانی که خواهد شد ۸
-
تاریخ: 1398/4/9 ساعت: 21:56
وقتی آدمی محتاج صداقت باشد با دیدن همچون زنی غیرممکن است که عاشق نشود،،،میفهمی چه میگویم؟؟شاید برایت این دیرکرد و این شروع بی مقدمه عجیب باشدنامه ی قبلی ام را بارها و بارها خوانده ام...پشیمانم پسرجان
داستانی که خواهد شد ۹
-
تاریخ: 1398/4/9 ساعت: 21:56
قبلا برایت از رفتنش گفته بودم...از ویترین عروسک فروشی،از دستهایی که برای آخرین بار گونه هایم را نوازش کردند و لبهایی که برای آخرین بار لبهایمرا بوسیدند...آری من رفتنش را برایت گفتم اما آیا تو خوب فهم
عطرها
-
تاریخ: 1398/4/9 ساعت: 21:56
عطر ها خیلی بی رحم میشن گاهیاینو از روسری کسی فهمیدم ک الان زیر خروارها خاک پوسیدهاینو از شیشه ی عطر جا مونده تو کشوی میز توالت فهمیدماینو از یه دسمال سر شبرنگ با طرح allien فهمیدماز یه ادکلن کوچیک ک
دیوی در قفس(چالش ۱)
-
تاریخ: 1398/4/9 ساعت: 21:56
باید مینوشتماز حاصل ضرب تنهایی در تنهاییاز این ضرب و جمع و تفریق تکراری...باید مینوشتم من دیوی دارم در خودماو آزاد در من و من در او زندانی....هیولایی درونمه که نه به بندی اسیر میشه نه به خدایی مومن...
سیلی و بوسه
-
تاریخ: 1398/4/9 ساعت: 21:56
مدتهای زیادی نشستن در کافه ها علاوه بر پر کردن جیب کافه داران و ورشکسته کردن ریه ها با سیگار یا سوراخ کردن معده با نوشابه های مشکی و آبجو به کار دیگری هم می آید.تو در این کافه ها میتوانی آدم ها را حین